عاشق شدن چه مدت طول می کشد؟

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

عاشق شدن فقط در یک پنجم ثانیه اتفاق می‌افتد و می‌تواند به اندازه مصرف کوکائین روی مغز انسان تاثیرگذار باشد...


  محققان معتقدند عشق در نگاه اول کاملا ممکن است، چرا که بعد از دیدن شخصی که به نظر مورد پسند ماست، مواد شیمیایی با سرعت در مغز انسان ترشح می‌شوند.

نتایج تحقیقات در دانشگاه سیراکوس در نیویورک نشان داد، در زمان عاشق شدن ۱۲ قسمت مختلف از مغز تحریک شده و شروع به ترشح مواد شیمیایی خاصی می‌کند که احساس خوبی به انسان دست می‌دهد. از جمله این مواد شیمیایی می‌توان به دوپامین، اکسیتوسین، آدرنالین و واسپوپرسین اشاره کرد.

تقریبا همین مقدار از مواد شیمیایی در اثر مصرف کوکائین در مغز انسان ترشح می‌شوند. این بدان معناست که عاشق شدن اثری مانند مواد مخدر روی مغز انسان دارد.

پروفسور استفانی ارتیگ که این تحقیقات را انجام داده است در این باره گفت: این تحقیقات نشان می‌دهد عشق دارای یک پایه علمی است. اما نکته‌ای که در این جا توجه همه را به خود جلب می‌کند این است که آیا عشق قلبی است یا از مغز انسان سرچشمه می‌گیرد؟

برای پاسخ به این سوال باید گفت که عشق در اصل از مغز انسان سرچشمه می‌گیرد، اما قلب انسان نیز در این میان بی‌تاثیر نیست. در حقیقت می‌توان گفت عشق یک جریان بالا به پایین و در عین حال پایین به بالاست که از مغز به سمت قلب و از قلب به سمت مغز در جریان است.

این مطالعات هم‌چنین نشان داد نمونه‌های مختلفی از عشق قسمت‌هایی مختلفی از مغز را درگیر می‌کند. عشق‌های غیر شرطی که معمولا بین مادر و فرزند وجود دارد توسط قسمت‌های میانی مغز به وجود می‌آیند.

اما عشق‌های بین همسران توسط قسمت‌های پاداش مغز به وجود می‌آیند و علاوه بر آن قسمت‌های ادراکی مغز را نیز درگیر خود می‌کنند.

پروفسور ارتیگ در این باره گفت: انجام این مطالعات بسیار لازم است. عشق اثرات عصبی و روحی بسیار مهمی روی سلامت ذهنی انسان می‌گذارد و افرادی که در عشق خود به نتیجه نرسیده‌‌اند ممکن است دچار افسردگی‌های و اضطراب‌های روحی بسیار عمیقی شوند.

اما اگر ما بتوانیم چگونگی فرآیند عشق را بررسی کنیم و متوجه شویم شکست عاطفی و عشقی چه اثراتی روی زندگی انسان ها دارند می‌توانیم روش‌های درمانی بهتری برای بهبود زندگی انسان‌ها پیدا کنیم. اگر ما بتوانیم به طور دقیق مشخص کنیم که چه قسمت‌هایی از مغز انسان‌ها درگیر عشق می‌شوند، می‌توان افرادی را که به این دلیل دچار افسردگی شده‌اند به سادگی شناسایی کرد و برای درمان آن‌ها اقدامات بهتری انجام داد.

علاوه بر آن عشق باعث فعال شدن همان قسمت‌هایی از مغز می‌شود که در هنگام مصرف داروهای مسکن تحریک شده و به کاهش احساس درد منجر می‌شود. زمانی که شما در مورد فرد مورد علاقه خود صحبت می‌کنید همان قسمت‌هایی از مغز شما فعال می‌شوند که در زمانی که شما یک جایزه بزرگ را می‌برید و یا مواد مخدر مصرف می‌کنید شروع به کار می‌کنند.

به همین دلیل است که انسان‌های تنها و افسرده معمولا آستانه تحمل درد پایینی دارند و با کوچک‌ترین ناملایمات روحیه خود را می‌بازند و یا در مقابل مشکلات مقاومت پایینی از خود نشان می‌دهند.

مطالعات قبلی نیز نشان داده بود عشق و علاقه در انسان اعتیاد آور است. دانشمندان معتقدند دلیل اصلی دشوار بودن جدایی و شکست عشقی نیز همین عامل است. تحقیقات نشان می‌دهد افرادی که دچار این حالت می‌شوند مشابه با اشخاصی هستند که برای ترک اعتیاد تلاش می‌کنند.

دکتر هلن فیشر از دانشگاه راتگرز که این تحقیقات را انجام داده است در این باره گفت: عشق مانند اعتیاد است. احساس علاقه می‌تواند مانند یک اعتیاد قدرتمند در بدن انسان شکل بگیرد و به این ترتیب جدایی تاثیرات بسیار مخربی روی ذهن و روان انسان‌ها دارد.

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 0:0 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

رازآتش

وچشمانت راز آتش است.

   وعشقت پیروزی آدمی است .

         وآغوشت اندک جایی برای زیستن .

                              وعشقت پیروزی آدمی است .

                             هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد .


[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 1:44 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

بازهم عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.



عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است



عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.



عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

عشق رسیدن به عرش اعلای خداست چشمه سار بودن  حس خوب زندگیست عشق دلیل مبدا هستی است عشق سراغاز زندگی معنی واقعی بودن تجلی بخش احساس محبته عشق معنی خاص وجود هر انسانی  حتی انانکه میگویند قلب ندارن بازم در نهان خود عشق دارن عشق از احساس دوست داشتن شی یا موجود به وجود میاد تا انجا  میرود موجود خاکی به عرش اعلای خدا میبرد خوشا به حال انان که معنی واقعی عشق دریافتند به معشوق ابدی رسیدن
[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 16:13 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 16:4 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

ای شب

ای
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک



از سروده های زنده یاد "فــروغ فــرخزاد"

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 10:29 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

زندگی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org




زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد


[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 10:24 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

باران

 
کاش باران ببارد
کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای مخملینش...
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب
[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 10:18 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

عشق وقرآن

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

حبالله عشق رابطه ای قلبی میان دو چیز است که چون به نحو اعم برقرار می شود،عاشق را در معشوق فانی می سازد و در قرآن اگر چه لفظ عشق نیامده،ولی از معنای آن با الفاظ دیگر مانند حب و ود سخن رفته است .
از لوازم عشق آن است که عاشق را تابع وتسلیم اراده و فرمان معشوق می گرداند ؛به طوری که جز وصل به او و کسب و کسب خشنودی او هیچ هم و غمی ندارد .مهمترین ستونی که خیمه عشق را برپا میدارد،نماز و عبادت عاشقانه و عارفانه است؛نماز و عبادتی که جز از روی حب و عشق به خدای تعالی گزارده نشود ....

مقدمه:
در این مقاله نخست از مفهوم عشق و آثار آن سخن می رود؛سپس عشق الهی در آیات قرآن و پاره ای از روایات بررسی می شود و سرانجام نماز و آثار و اقسام آن به عنوان یکی از برترین اعمال عاشقانه معرفی می گردد .
معنای عشق و عاشق
تا انسان عاشق نشود،عشق را به نحو حضوری درک نمی کند؛پس عشق یافتنی است،نه بافتنی و امر صرف و خالص و بسیط تحت اسم و رسم و لقب و وصف در نیاید از این رو عشق قابل تعریف نیست . سنایی چنین سروده است:

ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود؛نه آموختنی

مولوی نیزچنین انشاد کرده است:

گرچه تفسیر زبان روشنتر است لیک عشق بی زبان،روشنتر است

مفهوم آن هم یک امر ذهنی است،پس آن خود عشق نیست . آنچه مهم است این که انسان باید به خود عشق برسد . اساسا انسان آن سان انسان است که به عرفان و کتمان نزدیک و از نسیان و عصیان به دور باشد .
لغت نویسان عشق را اینگونه معنا می کنند: در گذشتن از حد دوستی، اعم از اینکه در پارسایی باشد یا در فسق و آن مأخوذ از عشقه است و آن گیاهی است که بر درختی بپیچد و آن را خشک کند و خود با طراوت باقی بماند ؛لذا اگر گیاه عشق روح انسان، درخت تن او را احاطه کند،او را نسبت به زرق و برق دنیا خشک و بی حرکت و نسبت به محبوب و معشوق شیفته و بی قرار می کند .
اگر عشق انسان به شهوات به فعلیت در آید، روح تابع تن می گردد و اگر روح انسان و عشق معنوی او رشد کند، جسم و تن بناچار تابع روح می گردد و تن به زحمت و رنج می افتد . در این زمینه متنبی می گوید :

و اذا کانت النفوس کبارا تعبت فی مرادها الا جسام

وقتی نفس کسی بلند مرتبه شود، تن او در راه نیل به مراد آن به زحمت می افتد . مولوی در این بابت می گوید :

خشم و شهوت وصف حیوانی بود مهر و رقت ، وصف انسانی بود
این چنین خاصیتی در آدمی است مهر،حیوان را کم است،آن از کمی است

عرفا معتقدند : بنیاد هستی ، بر عشق به یک مرکز به نام خدا نهاده شده است و آن یک نوع جنب و جوششی است که سراسر وجود را فرا گرفته است .

در عزل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عشق آخرین مرحله محبت است. شعله ای است که در دل آدمی افروخته می شود و بر اثر آن آنچه جز خداست ، می سوزد و نابود می گردد ، یعنی عاشق ، شهید می شود و به حیات خالص و جاویدان نیل پیدا می کند. روایت می کنند : «من عشق و عفو و کتم و مات ، مات شهیدا .» هر که عاشق شود و عفت نفس پیش بگیرد و رازدار باشد و بمیرد ، شهید مرده است .
عشق جنون الهی است که بنیان بدن را ویران می سازد ، یعنی زندان و قفس تن انسان را می شکند و با معشوق مطلق اتصال برقرار کند ؛ در نتیجه ، تن عاشق گم و متلاشی و روح او منور می گرد و آخرالامر با معشوق اتحاد پیدا می کند که این همان وحدت عشق و عاشق و معشوق است .
ابن فارض می فرماید :

بینی و بینک انی ینازعنی فارفع بلطفک انی من البین

میان من وتو،[من] نزاع می کند ، خداوندا به لطفت ، [من] را از میان بردار!

حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این پرده برفکنم

که این قفس نه سزای چو من خوش الحانی است روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

به قدری انسان یه معشوق یعنی خداوند نزدیک می شود که در او فانی گشته ، به او باقی می گردد به همین دلیل حلاج گفت : ان الحق ، یعنی من خدایم و این نیست، جز اینکه حضرت حق در قلب عارف نفوذ می کند و در حدیث آمده است : « قلب المؤمن عرش الرحمان » دل مؤمن تخت خداست. چرا درخت طور به حضرت موسی (ع) بگوید : انی انا الله لا اله الا انا و آدمی نگوید انا الحق ؟

موسی نیست که دعوی انا الحق شنود ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

بعضی ، خود خدا را عشق می دانند ، بر این اساس توحید در نظر عرفا عشق است و در نظر فلاسفه وجود حضرت احدیت . حافظ می فزماید :

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

سفارشهای یوحنا نیز همین است : « یکدیگر را دوست بدارید ، زیرا عشق ، اصلی خدایی دارد. هرکه خدا را دوست بدارد ، فرزند خداست و خدا را شناخته است و آنکه دوست نمی دارد ، خدا را نشناخته است ، چون خداوند ، عشق است .»
بهترین عاشقان و هنرمندترین هنرمندان و زیباترین موجودات خداست ، زیرا دارای جمیع کمالات است ؛ چه او بسیط مطلق و عین هستی است. به این ترتیب او مصداق اتم عشق و عاشق و معشوق صرف و خالص است.
ابن سینا در این زمینه می فرماید : « عاشق ترین کس نسبت به چیزی ، اول بالذات (خدا)است ؛ زیرا چیزهایی بیشتر درک می شوند که کاملتر باشند. »

از فروغ عشق ، جذب و انجذاب طبیعی یا غریزی یا فطری است که خداوند در میان موجودات قرار داده است که جلوه های آن در صنایع ظریف و هنر و عشق به تشکیل خانواده ، جهت بقای نوع و تعلیم و تعلم و به طور کلی روابط انسانها با هم به چشم می خورد ؛ حتی در حرکات کرات و ترکیب اجسام ، جاذبه عمومی و کشش فراگیر وجود دارد که همه بر پایه پرمایه عشق است.

ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست

نقل می کنند که وقتی حضرت ختمی (ص) از کوه احد می گذشت با چشمان پرفروغ و نگاه از محبت لبریزش،کوه واحد را مورد عنایت قرار داده ،فرمود:«جبل یحبنا و نحبه»یعنی کوهی که ما را دوست دارد و ما نیز آن را دوست داریم .
عشق انسان،لب عقل و عقل،لب روح و روح لب تن و تن، لب اجسام است؛چنانکه عرفان، لب برهان است؛ بنا بر این با هم متضاد نیستند ، بلکه در طول یکدیگر قرار دارند. خاقانی چنین می سراید :

دولت عشق تو آمد عالم،جان تازه کرد عقل کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد


قرآن و عشق

در قرآن کلمه عشق استعمال نشده است. شاید به این دلیل که در زمان نزول، کلمه عشق ، به وسیله شعرا تنها در خدمت فسق و فجور و شهوترانی قرار گرفته بود،چنانکه اشعار شعرای آن زمان محتوایی جز دنیا پرستی و زرق و برق زندگی زودگذر دنیای دنی نداشت که نمونه آن اشعار سبعه معلقه است و همین باعث شد که خداوند شعرای آن زمان و زمین را گمراه معرفی کند و در سوره شعرا می فرماید :
« و الشعراء یبعهم الغاوون[225] الم ترانهم فی کل واد یمیمون[226] و انهم یقولون ما لا یفعلون[227] الا الذین آمنوا و عملوالصالحات ؛ گمراهان از شعرای (بی ایمان) پیروی می کنند. آیا ندیدی که آنها در هر وادی سرگشته می روند و آنچه را عمل نمی کنند می گویند؛ مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند.


با توجه به اینکه خود آیات مسجع و با وزن و آهنگ خاصی است ، باید گفت: منظور آیه این نیست که هر شاعری متبوع گمراهان است ؛ به همین دلیل پیامبر فرمود : ان لمن البیان لسحرا بعضی از بیانها سحر هستند.
در روایات کلمه عشق آمده است. در حدیث معروف قدسی آمده است: من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی ومن عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله و من قتله فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته ( خداوند فرمود) : هر کس مرا طلب کند ، مرا می یابد و هر که مرا بیابد ، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود ، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم ، او را می کشم و هر کس را بکشم ، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد من خودم دیه او هستم.
در قرآن به جای کلمه عشق «حب» آمده است. آنجا که می فرماید : و الذین آمنوا اشد حبالله ؛ کسانی که ایمان آوردند، شدیدترین محبت (آنها) برای تنها حضرت رب العالمین است.
بنابراین اساس پرستش ، عشق است؛ چنانکه دین هم جز محبت چیزی نیست و از امام باقر (ع) روایت شده است : هل الدین الاالحب

[ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 10:4 ] [ دکترمسعود ]
[ ]

داستان زیبای عشق

داستان بسیار زیبایی از عشقی که پایان نمی پذیرد...

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش

خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به

سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو

عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد

و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.  پیرمرد گفت.... 

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم

و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت:

خودمان به او خبر می‌دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت:

وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح

برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می‌دانم او چه کسی است


[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 23:51 ] [ دکترمسعود ]
[ ]